خرید بک لینک

درباره سایت

ســآلــهاے سَــگـے

سلام امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد عادت ندارم زیاد حرف بزنم ولی مجبور شدم این و بگم به اطلاع تمام دوستان علاقه مند میرسانیم این وبلاگ نویسندگان فعال که در محور موضعی وبلاگ فعالیت کنند میپذیرد. عزیزان علاقه مند میتوانند در قسمت تماس با مدیر و یا نظرات وبلاگ یک ایمیل ادرس معتبر یک نام برای نمایش پست های شما با ان اسم و یک رمز عبور برای من بگذراند و از فردای اون روز میتوانند شروع به نویسندگی در وبلاگ کنند

کی از سختـــــــ ترین کارای دنیا اینـه کـه

برای دیگران توضیح بدی دقیقا...

 چــــــه مرگته....

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: سه شنبه 31 تير 1393 ساعت: 5 PM

 

به سلامتیِ اونی که نه میتونیم ببینیمش و نه صداش رو بشنویم ولی بدجوری دلتنگشیم …

 

 

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: شنبه 28 تير 1393 ساعت: 8 PM

به سلامتی...

اون و یـــــارش...

من و یادش...

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: شنبه 28 تير 1393 ساعت: 8 PM

من... تو... ما...!

یادت هست؟

تمام شد...
 
حالا
 
تو... او... شما...!

من هم به سلامت...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: شنبه 28 تير 1393 ساعت: 8 PM

 

 

 

 

 

 

 

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: شنبه 28 تير 1393 ساعت: 7 PM

ایـــن لحظه هــا

تنــــم یــه آغــوش گرم می خواهــــد با طـــعم عشــق نه هوس...

ایــن لحظـــه هــا

لبــانم رطوبــت لبــهایی را می خواهـــد با طعم محبت نه شهوت...

این لحظــه ها

گیسوانـــم نوازش دستی را می خواهــد با طعم ناز نه نیـــاز...

این لحظـــه ها

تنی می خواهم که روحــــم را ارضـــا کند نه جســـمم را...

 

 

 

 

 

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: شنبه 28 تير 1393 ساعت: 7 PM

یـه وقـتـایی مـیـرسـه

کــه نـه یـادش آرومـت میــکــنــه

نــه عـکـسـش

فـقــــــط بـــایــد خـودش بــاشــه

فـقـط خــــــــــــودش

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 3 AM

 

 

 

چقدر تلخ بود کودکیم !
که سیگار را قاتل پدرم می دانستم و چقدر سخت است امروز که قاتل پدرم را روزی هزار بار می بوسم . . .

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 3 AM

u3000

u3000

دو رکعت گریه...
برای خاطره هایم...
یک قنوت سکوت!!!
برای یادت...
دو سجده بی قراری...
...
برای عشق برباد رفته!!!
یک تشهد...
برای مرگ دلم...!!!
و سلام...
تنهایی!!!
قبول باشه

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 3 AM

اینجا آرامگاه نفسهای کهنه ی من است

که اگر بیدار شوند نفس گیرند لعنتی ها...

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 3 AM

خسته ام

خدایا یک مرگ بدهکارم و هزار آرزو طلبکارم...

خسته ام...

یا طلبم را بده

یا طلبت را بگیر...

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 3 AM

خدایا کودکان گل فروشت را می بینی؟؟؟

مردان خانه به دوش.زبانهای عشق فروش

 

انسانهای آدم فروش.همه را می بینی؟؟؟

 

میخواهم یک تیکه ابر آسمان کلنگی بخرم

 

دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد!!!

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 3 AM

جدایی را نمیخواستم خدا کرد

نمیدانم کدام نامرد دعا کرد

بسوزد آنکه غربت را بنا کرد

تورا از من/مرا از تو جدا کرد

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 3 AM

یه روز دیدن مجنون نشسته هی با دستش مینویسه لیلی....هی گریه میکنه اشکش میاد....اسم لیلی پاک میشه...خاک ها مبدل به گل میشه....گفتن چی کار میکنی؟ مگه دیوونه شدی؟....گفت: چون میسر نیست ما را کام او.....عشق بازی میکنیم با نام او

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 2 AM

 

دلــتــنــگــی . . . ؟ حــاضــر
√

غــــم . . . ؟ حــاضــر √

درد . . . ؟ حــاضــر √

تنهایی . . . ؟ حــاضــر √

عــشــق . . . ؟غایب

بلنـــــــــدتر میخوانـــــــــم ، عشــــــــــق . . . ؟ غایب

باز هـــــــم نیامــــــــده ؟ ؟ ؟ ! ! !

غیبـــــــــت هایــــــش از حـــــــــد مجاز چنـــــــــدیست کــه گذشتـــــــــه ،

اخــــــــــراجش میــــــــــــــکنم.هم خودش وهم خاطراتش را ...

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 2 AM

گفتی:نفرینم میکنی؟؟؟؟؟؟؟

گفتم:نه اما ازخدا میخوام

هیچکس اندازه من دوستت نداشته باشه..

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 2 AM

 

مــی خـواهـم داستـانـی از علاقــه ام بـه تــو را بنـویسـم
یـکی بـــود ، یـکی ...!
بـی خیال........!!
خــلاصـه اش میشود اینــکـه :
دوستـ❤ت دارم ، لعـنتـی . . .

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 2 AM

تویی که میگی دیگه مثه من پیدا نمیکنی...! واقعن فک کردی بعد از تو دنبال یکی مثه تو میگردم؟! چه ساده... هه!

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 2 AM

اونی که دستش دور گردن شماست... قلادش دست ما بود! خوب پارس نکرد ولش کردیم!! آره...

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 2 AM

رفت که رفت... گوره باباش قلادشو باز کن ببند گردن یکی دیگ!

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 2 AM

آغا من لاشی ...

من اصن متلاشی ...

ولی قسمت جالبش اینجاس ک این زندگیه منه ، تو کجاشی ؟ ؟ !

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 27 تير 1393 ساعت: 2 AM

مارین عزیز

درسته با خودتم عزیز

همونی که برام نظر گذاشته

عزیز خوشحال میشم نویسنده وبم بشی

اگر خواستی ایمیل و رمز ورود و نامکاربری برام بزار

نویسندت کنم

ممنون بابت نظراتت

 

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: يکشنبه 22 تير 1393 ساعت: 8 PM

   

یـــــک روز ...
 
حســــــــرت خواهـــــے خـــــورد ...
 
روزے کـــــه در آغـــــوش دیگـــــرے ,
 
بـــــا فکـــــر کـــــردن بـــــه مـــــن ...
 
آرام میشــــــــــوے ..............!
 

  

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: يکشنبه 15 تير 1393 ساعت: 0 AM

 

 

روزای سختم که تموم شه، میرم میزنم رو شونه ی خدا و میگم: جنبه رو حال کردی؟؟

ولی دنیات ته نامردیه....

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: يکشنبه 8 تير 1393 ساعت: 9 PM

 

موی بلوند، بدنی ایده آل، لبایی پروتز، آرایشی غلیظ و فریب دهنده...

اینارو میتونه هر دختری داشته باشه، با  خیلی از دخترا میشه درحد جنون ارضاء شد...

ولی به دنبال دختری باش که در عین سادگی تو عاشقی، پا به پات بیاد، دنبال دختری باش که بتونه تو یه چشم بهم زدن با آغوشش آرومت کنه، دختری رو پیدا کن که نگاهش، آغوشش، بوسیدنش، دلتو از سینه بیرون بیاره...

به دنبال دختری باش که عاشق شدنو بلد باشه و وقتی یه گوشه میشینی و تو ازش ناراحتی، طاقت نیاریو بازم بری ببوسیش، دنبال دختری باش که در حد جنون روحتو ارضاء کنه...!

عشق و احساس چیزیه که هر دختری نداره.......

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: يکشنبه 8 تير 1393 ساعت: 9 PM

 

مـرد بودن با پسر خوشگل بودن فرق داره...

مـرد بودن با مانکن بودن فرق داره...

مـرد بودن با  پول بابا پز دادن فرق داره...

مـرد بودن با الکی خالی بستن و دروغ گفتن فرق داره...

مـرد بودن با دل دخترا بازی کردن واسه هدفت فرق داره...

مـرد بودن یعنی قول دادی حرفت دوتا نشه...

مـرد بودن یعنی نذاری غم رو صورت عشقت بشینه...

اره مـرد امروزی...

هـه...

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: يکشنبه 8 تير 1393 ساعت: 9 PM

امشب دیگ سلامتی ندارم، چندتا لعنت دارم...

لعنت به اونی که عاشقم کرد...

لعنت به منکه الکی عاشق شدم...

لعنت به اونکه اومد مخمو بزنه ولی نمیدونست قلبمو هدف گرفته...

لعنت به منکه اومدم گیرش بیارمو بخندیم ولی دل خودم گیر کرد...

لعنت به اونکه میدونست میتونه بمونه ولی جفت پا پرید تو زندگیم...

لعنت به منکه از اول میدونستم تهش چیه ولی بازم شروع کردم...

لعنت به من، لعنت به اون، لعنت به جفتمون...

لعنت به این زنـدگـی...

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: يکشنبه 8 تير 1393 ساعت: 8 PM

دلم حضور مردانه میخواهد...

نه اینکه مرد باشد...

نه مردانه باشد...

حـرفـش، قـولـش، فـکـرش، نـگـاهـش، قـلـبـش...

آنقدر که بتوان تا بینهایت دنیا به او اعتماد کرد...

تکیه کرد...

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: يکشنبه 8 تير 1393 ساعت: 8 PM

 

نامه ی خودکشی مسعود به مادرش

مامان سلام.نمی دونم الان که داری این نامه رو میخونه چی حسی داری.فقط تورو خدا گریه نکن

می خوام چند سطری رو باهات حرف بزنم...
مامانی خوبم من چاره ای نداشتم..نه این که زندگی بدی داشتیما نه ...اما از وقتی بابا از پیشمون

رفت حس میکردم دیگه نمیشه زندگی کرد و تو کمک خرجمون میمونیم.زندگی بعد از رفتن بابا مثل

جهنم شده بود تا این که من با یکی اشنا شدم...شاید تنها دلیل من برای زندگی کردن نرگس بود..با

تموم وجودم دوستش داشتم.اما نمیدونم چی شد که ازدواج کرد.الان که دارم این نامرو مینویسم

دستام میلرزه چون هیچ وقت این قدر منطقی نبودم..مامان نرگس منو به پول فروخت و رفت با مهدی

دوست شد...مامان مهدی رو که میشناسی؟ دوست صمیمیم...از دو تا از بهترین دوستای زندگیم

خیانت دیدم.مهدی تو دیگه چرا...یعنی این دو سالی که من با نرگس دوست بودم عین دو سالشو با

مهدی هم بودی؟ میدونی یکم باورش برام سخته اما وقتی از دهنت حقیقتارو شنیدم تو یه جمله گفتم

خوشبخت بشینو گوشی رو قطع کردم.نه این که ادم خونسردی باشما ولی وقتی دیدم کنار مهدی

خوشبختی هیچی نگفتم..اما خب چی کار کنم..دلم راضی نمیشه.نرگس تو مال من بودی چه جوری

تصور کنم که الان مهدی همدمته.وقتی فک میکنم دستاش تو دستاته به خدا دلم تند میشه

ضربانش..مهدی داداشی تو دیگه چرا..تو که همه چی زندگی منو میدونستی..میدونستی که بخاطر

نرگس که من نفس میکشم.حداقل جواب اس ام اسمو بده و بگو چرا باهام این کار کردی.اخه داداش

غریبه که نیستی راستش یه کم حسودیم میشه..شاید اگه غریبه بود میتونستم یه جوری باهاش کنار

بیام اما اصلا توقع نداشتم یه روز از رفیق صمیمیم خیانت ببینم.مهدی الان تو بغلته نه؟ داری

موهاشو ناز میکنی داداش؟ داری لباشو میبوسی؟ مهدی دستاشو محکم نگیریا اخه نازک نارنجیه

سریع میگه آی دردم میاد...نرگس میشه یه خواهشی ازت بکنم؟ میشه تو چشای مهدی خیره نشی؟

اخه حسودیم میشه.گل نازم تو بگو چه جوری فراموش کنم هیچ امیدی به زندگی برام نمونده شده از

زندگی دنیات خسته شی شده هیچ امیدی برات باقی نمونه.نرگسم چشام باز نمیشه فقط بگو

چرا...چرا بهم خیانت کردی.یادته وقتی میرفتم پشت خطت میگفتم کیه با خنده میگفتی دارم با هم

کلاسیم حرف میزنم؟ راستشو بگو...هم کلاسی دوست من مهدی بود اره؟ کادو تولدتو یادته نرگس؟

یادته برات ساعت گرفتم؟ می خوام اینو بدونی که واسه خریدن اون ساعت من 2 ماه پول تو جیبیمو

جمع کردم تا با پولش برات یه ساعت خوشگل بگیرم...امروز مهدی اومد دمه در خونمونو ساعت

تولدتو که برات خریده بودمو بهم پس داد و گفت نرگس فراموش کن اون دیگه زن منه...از شدت

بغض نتونستم حرفی بزنم..تو دلم گفتم بی انصاف قبل از اینکه زن تو بشه همه کس من بود نفسم بود

زندگیم بود عشقم بود...خیلی سخته ادم از عزیز دلش خیانت ببینه.مگه این دنیا چقدر ارزش

داره...مامان میشه وقتی مردم منو پیش بابا دفن کنی؟ خیلی باهاش کار دارم.اخه چرا منو به دنیا

اوردی مامان..به دنیا اوردی که خیانت ببینم؟ مامانم چرا بابا زود رفت از بینمون؟ تو که همش

میگفتی بابا اگه بود وضعمون این نبود و پول داشتیم.اخه پول که همه چیز نیست چرا کسی پیدا

نمیشه که از روی دل ادم عاشق کسی بشه.درسته وضع مالیمون خوب نیست ولی حتی اون دو لقمه

غذایی هم که سر سفره هست با خنده میخوریم..اما خیلی پیش دوستام خجالت میکشم.دوستای هم

سن سالم بهترین لباسارو میپوشن بهترین ماشینا زیر پاشونه اما من واسه عید امثال فقط تونستم یه

پیراهن سرمه ای بگیرم...کفر نیست اما چرا من نباید لباسای قشنگ بپوشم چرا من نباید ماشین داشته

باشم...نرگسم اگه ماشین داشتمو وضع مالیمون خوب بود بازم بهم خیانت میکردی گلم؟ میدونم

حرفام نیش داره اما جوابشو دوست دارم بدونم.کاش سرنوشتم اینجوری رقم نمی خورد.امروز

مهدی بهم گفت که : خوشحال میشم تو عروسی ببینمت...نمیدونم رو چه حسابی این حرف بهم زد

ولی نمیدونم چرا ولی همش فکر میکنم دوماد منم..حتی خیانتت هم به دلم میشینه اگه ببینم تو با اون

خوشبختی.هیچکی دوستم نداره این تنها حرفیه که میتونم بگم..تا حالا شده چشاتو ببندیو با خودت

بگی کی تو این دنیا برات ارزش قائله؟ امیدوارم هیچ وقت تنهایی رو حس نکنی.تموم سرگرمیم تو

این دنیا کبوترامه.هر صبح میرم تو پشت بوم خونه باشون اب و دونه میپاشم .وقتی دونه ها رو

میخورن پرواز میکنن اون بالا بالاها..خیلی دوست داشتم منم مثل اینا بودم میتونستم پرواز کنم..از

این دنیا این شهر متنفرم دوست دارم تو اسمونا زندگی کنم.همش درد همش خیانت دیگه نمی تونم

صبر کنم.تیغ رو دستمه.خیلی وقت بود که می خواستم این کارو کنم اما هر بار از زیرش در

میرفتم.بابا دارم میام پیشت...مامان خداحافظ ...راستی مامان واسه کبوترا حتما دونه بپاش اخه اگه

غذا نخورن میمیرن.500 تومن پول زیر بالشته .میتونی باهاش شب اول و دوم مراسممو تو مسجد

بگیری واسه شب 7 و 15 تو خونه باشه بهتره.مامان هر وقت دلت برام تنگ شد برو رو پشت بوم با

اسمون حرف بزن اگه هم دوست داشتی میتونی مجلس عروسی نرگس بری.مامانی میشه ازت یه

خواهشی کنم؟ میشه تو عروسی نرگس سر پا وایستی؟خودت برای مهمونا برنج بریز و اسفند دود

کن.فکر کن عروسی دختر خودته هیچی براش کم نذار.واسه شب پا تختی هر چه قدر که میتونی پول

بریز اما هیچ وقت شب رو اونجا نمونو سریع برگرد خونه...اخه...اخه...اخه مامان دوست ندارم فک

کنم که ...شب ..کنار هم...تو بغل هم...خیلی سخته....امیدوارم روح من تو شب عروسیش ...
اگه پول نداری نیازی نیست واسم چهلم مراسم بگیری.هر وقت تونستی برام قران بخونو ازش بخواه

که منو ببخشه.دیگه از دستم راحت میشی مامانی...خداحافظ...خداحافظ...
رگمو زدم داره سرم گیج میره..راستی مامان
.....
....
..
.

برچسب: نویسنده: SüÑ تاريخ: جمعه 6 تير 1393 ساعت: 8 PM

صفحه بندی